![]() |
![]() |
|
| برداشت نوشته های آذرمینو ، با آگاهی و یادکرد نویسنده و نام تارنوشت روا است |
|
یکی از دوستانم ، روزی از آموزگار تاریخمان درباره ی کورُش و ذوالقرنین پرسید که آیا این دو یکی نیستند و با بسیار کوشش و پژوهش ، می خواست ثابت کند که او همان است و آن همو. آن دبیر خوب ما ، در پاسخ گفت : « من هم در روزگار دانشجویی ، بسیار در این زمینه کار کردم ؛ ولی به دید من بهتر است بگذاریم کورش ، کورش بماند ؛ کوروش ، کورش است دیگر... » باری ؛ هفت آبان گرامی باد!
|
|
+ نوشته در
88/08/03زمان 23:10 نویسنده آرام جاوید |
|
|
این تیغ... چون تیغ به دست آری ، مردم نتوان کشت نزدیک خداوند ، بدی نیست فرامُشت این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبید است به چرخُشت عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سر ِ انگشت گفتا که : که را کشتی تا کشته شدی زار ؟ تا باز که او را بکشد ؟ آن که تو را کشت انگشت مکن رنجه به در کوفتن ِ کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت « رودکی » |
|
+ نوشته در
88/08/01زمان 12:39 نویسنده آرام جاوید |
|
|
خودسوگ نامه پیشکش به آموزگار گرامی ام ، آقای داریوش فرزانه ( براده های قلم ) ای مانده در خلاب پر از گند ولای من ! ای دست و پا زننده ی بی دست و پای من ! ای « منْ گریز » و همره ِ من سایه سان روان ! ای خویشتن کشنده ی نو خویش زای من ! چشمت ز خود تهی شده همچون عروسکان نی خنده ای به لب ، نه سرشگی ت ؛ وای من ! خامش مشو ، مرو ، مسپارم به دست غم مپسند رخ شخودن و این های های من جز تو مگر کسی دگرم هست همْ سرشگ کآسوده ام رها کنی اندر سرای من ؟ دانی که نیست جز تو مرا یار دیگری پس این ستم چرا کنی اکنون به جای من ؟ من گوش ناله های تو ، تو نیز آن ِ من رَستن ز غم سزای تو و ماندن سزای من ؟ این جا گشوده هر در ِ پرسش به درّه ای این جا که من فتاده ام اندر چرای من این جا همی خورَد خوره ای از درون مرا آن زشت ِ جان جونده ی چــِندِش فزای من از اندرون گریزم و آوخ که در برون بیگانه گشته یاور دردآشنای من دیوان ِ خشم و خون و وَرَن ، پشت و پیش روی این لولوان ِ کودک ِ گم جای پای من آن کودک نزیسته ، در خود گریسته اشگش کنون روان سوی تلماسه های من آن کودکی که گم شده در کوچه های یاد همچون کنون ِ من : گم ، در ناکجای من این ناکجای ِ درهم ِ ویران که هر کسش بیگانه است با من ، ای آشنای من ! بازم سخن بگوی و بخوانم ترانه ای ای روزهای خامش ِ اندُه ، نوای من ! خود کیستم ؟ بگو ، بشناسان مرا به من اهریمنم ؟ سـِــپـَـنتـَـمَـنـَم ؟ یا خدای من ؟ گاه از درون کفم چو به ناگاه می پرم ، سدها هزار پا ــ که فزون تر ــ فرای من گاه از برون فرولهم آن گه که می روم بی دست و پای ، ناگه ، تا ژرفنای من ** آیینه را به گوشه ی افسوس می نهم کز خویشتن ستوهم و از وای وای من تا خود چه دیده آید ، جز چهر آینه چشم افگنی دل آرا ، چیزی جدای من : چندی نشسته بر زبر گور خویشتن بر استخوان خویش نشسته همای من خودْ سوگ مردمان غمین را یکی یکی پس می زنم ، رسم به یکی آشنای من او خود منم نشسته به بالین مرگ تو ای بُرده تا پگه ، شب گیسو به پای من ! در ناله های خود گم ، کاری نکردمت نفرین بر این چکامه ی ناخوش صدای من ! بر اختران سرخ که از شب فروچکند ! بر درد ناشنیدگی ِ جان گزای من !
چشمت ز خود تهی شده همچون عروسکان
دستت چه سرد شد ، نکند که ... خدای من ! شخودن : زخمی کردن وَرَن : ( پهلوی ) دیو شهوت ، شهوت اهریمن : روان کاهنده سپنتمن : روان افزاینده کفیدن : شکافته شدن فرولهیدن : له شدن ؛ لهیدن |
|
+ نوشته در
88/07/19زمان 19:58 نویسنده آرام جاوید |
|
|
آغازه رایانامه بایگانی سرنام نوشته ها |
| بخوان... |
ای مزدا اهوره !
در پرتو « اشه » ، « آذر » نیرومند تو را خواهانیم که جاودانه و توانا است و دوستان را پیوسته آشکارا یاری می رساند و آزار و گناه دشمنان را در چشم بر هم زدنی نمایان می کند. یسنا ، هات34 ، بند چهارم |
| دوستان |
|
براده های قلم اهونور سارامهر فلسفه و عرفان مهر باستانی من هومت ، هوخت ، هورشت آذرمهر شب شعر ربکا 13 عروسک کوکی همه ی دوستان |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 |
| زمینه ها |
|
درّ دری جشن های ایرانی فلسفه بزرگداشت سروده ها |
|
RSS
|